او رفته است

روز نوشت های یک نسل در حال سوختن

او رفته است

روز نوشت های یک نسل در حال سوختن

نمی دانم کجا و در کدام لحظه گمش کردم. برایم عزیز بود. اصلا همه چیز من بود و من گمش کردم. حالا ایستاده ام اینجا و دنبالش می گردم. خودم را گم کرده ام و این من قلابی مثل کفشی تنگ و نا مناسب با هر قدم بیشتر زخمی ام می کند.

بایگانی

همیشه و همه جا گفته ام که از نظر من شادی یک مسئله درونی است. بچه، خانواده، عشق، پول، موفقیت، شهرت و... هیچ کدام ضامن شادی یا تولید کننده حتمی شادی نیستند. می ­توان همه این ها را داشت و باز شاد نبود.

اما شادی را این روز ها جای دیگر پیدا کرده ام خارج از تمام چیز هایی که در زندگی ام تلاش کرده بودم تا به دست بیاورم و انتظار داشتم نتیجه آن ها احساس شادی باشد. حال شادی یا خوشبختی یا هرچه که اسمش را بگذاریم. شادی را امروز در شهر دیدم در لابه لای نگاه ها در ذرات هوا و .... . نمی خواهم شاعرانه ­اش کنم زندگی جز در نگاه شاعران اصلا شاعرانه نیست.

داشتم می گفتم شادی را کجا دیدم. امروز صبح گنجشک ها را دیدم روی ریل قطار ورجه ورجه می کردند. وقتی قطار آمد برایشان نگران شدم اما بعد دیدم که خیلی خوب یاد گرفته اند کجا بایستند که له نشوند بعد هم از زیر چرخ های آهنی و زشت قطار چند گنجشک پر زندند. آن جا بود که امروز برای اولین بار شادی را دیدم. بار دوم او را شب دیدم، وقتی از پله های محل کارم پایین می آمدم پدری را دیدم در ماشین نشسته بود نوزاد کوچکی را به شکم روی ساعدش خوابانده بود و تاب می داد، نوازش می کرد، آرام موهایش را بو می کرد. شاید این زیباترین صحنه ای بود که بعد از سال ها دیدم. نوزاد به حتم دختر بود با آن سرهمی صورتی تنش و چقدر آن لحظه زیبا بود. شادی را بار سوم در خیابان های شهر دیدم. لابه لای مردم که راه می رفتم بوی باران پیچید، همه را مست کرد. شادی را در صورت مردمی که هی نگاهشان به آسمان بود دیدم.

حالا در پایان روز به این نتیجه رسیده ام که برای شاد بودن نباید تلاش کرد، نباید دوید و دوید، نباید برنامه ریخت و هدف مشخص کرد فقط باید لحظه ای ایستاد و نگاه کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۸
میم.دال

کم کم که بزرگ می شدم برای تعداد بیشتری از آدم ها آدم بزرگ به حساب می آمدم. برای مثال 10 سالم که بود برای دختر خاله 3 سالم آدم بزرگ به حساب می آمدم.آن موقع آدم بزرگ بودن خوب بود می توانستم به بچه های فامیل زور بگویم اما 15 سالم که شد برای اقوام آدم بزرگ به حساب آمدم چون دیگر به من عیدی نمی دادند. دقیقا همان لحظه بود که تلخی ادم بزرگ بودن را برای اولین بار حس کردم. 20 سالم که شد برای خودم احساس آدم بزرگ بودن کردم. دانشگاه می رفتم، تصمیم می گرفتم، اظهار نظر می کردم اما مسئولیت ها زیاد بود آدم بزرگ بودن سخت تر و سخت تر می شد. آدم بزرگ بودن هر روز تلخ تر می شد.

23 سالم که شد آدم بزرگ بودن را بالا آوردم. 23 سالم که شد فهمیدم دنیای آدم بزرگ ها ترسناک است، پر از تله و دروغ و دورویی. نگاهی به خودم انداختم دیدم دنیای من نه دروغ داشت نه پیچیدگی همه چیز ساده و واضح بود. بعد فهمیدم به خاطر همین است که مرتب در دنیای آدم بزرگ ها شکست می خودم. آخر به دنیای آن ها تعلق نداشتم.

من هنوز آدم بزرگ نشده بودم. آدم بزرگ بود به باور های دیگران در مورد تو نیست به این نیست که سنت بالا برود و فکر کنی بزرگ شده ای می شود 40 سالت شود 4 کودک داشته باشی و دو شغل هنوز هم آدم بزرگ نباشی.

آدم بزرگ ها زندگی سختی دارند. دنیای آدم بزرگ ها پر از پیچیدگی است، پر از رنگ های مختلف. آدم بزرگ ها مسئولیت خودشان و دیگران را قبول می کنند و از پسش بر می آیند. آدم بزرگ ها دردهاشان را درد نمی بینند مشکل قابل حل می بینند. آدم بزرگ ها....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۰۷
میم.دال

نگاهی که به گذشته بیاندازی متوجه می شوی چقدر انتخاب هایت بر اساس دروغ های آدم های اطرافت بوده است. دروغ هایی که به تو گفته اند تا خودشان را فریب دهند. می فهمی چه می گویم؟ دروغ نگفتند تا تو را فریب دهند اصلا قصد دروغ گفتن نداشته اند و متوجه هم نبودند که دروغ می گویند. فقط در مسیر زندگیشان مجبور شدند انکار کنند، مجبور شده اند فرار کنند و برای توجیه رفتارهایشان هی به خودشان دروغ گفته اند بعد خودشان را در میان لی لی پوتی که برای خود ساخته اند گم کرده اند و بعد در وسط این اشفتگی پنهان، راهنمایی کوچک هم به تو کرده اند. بر اساس همان خود فریبی های خودشان به تو اطلاعات داده اند.

نگاه که به عقب می کنی می فهمی تو هم دوست داشتی دروغهایشان را قبول کنی یعنی دروغهایشان با لی لی پوت تو هماهنگی داشته است. از دیدن شنیدن جملات خوش آب و رنگ هماهنگ با رویاهایت ذوق کرده ای آن جملات را سفت چسبانده ای به باورهایت.

حالا ولی این حباب شیشه ای که دورت ساخته ای ترکیده است حالا دیگر آن فرشته کوچک که وسط حباب نشسته است و با هر تکان برف بر سرش می بارد نیستی. حالا اطراف را نگاه میکنی و می فهمی این دنیای رویایی که خودت و اطرافیانت برایت ساخته اند فقط ذره ای با واقعبت ارتباط دارد.

مسئله حالا این است این واقعیت چند رنگ و پیچیده  و سخت را چطور هضم می کنی؟ اصلا تاب می آوری؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۲۸
میم.دال

هرگز نمی توانی تصور کنی خط قرمز روزگار کجاست. اصلا می توانی حدس بزنی چه چیزی در انتظارت است؟

 این روزهایی که دارد می گذرد را حتی در کابوس هایم هم نمی دیدم. فکر می کردم بدترین روزهایم را گذرانده ام اما وقتی داشتم این فکر را می کردم پوزخند روزگار را نمی دیدم. این روز ها بهم ثابت شده است که همیشه بدتری وجود دارد. این روزها اتفاق بد که می افتد ناراحت نمی شوم ، ضربه که میخورم اخم نمی کنم فقط سکوت می کنم، خیره می شوم به این بلبشوی زندگی و در اخر لبخند می زنم. بالاخره کرخت شدم، در کتاب ها خوانده بودم که وقتی درد زیاد شود وقتی زیاد ضربه به بدن وارد شود بدن بی حس می شود و فرد از حال می رود و من خوشحالم که بالاخره به ان درجه از زندگی رسیده ام. آهای روزگار هرچقدر میخواهی لگد پرانی کن من دیگر چیزی حس نمی کنم. حالا من پوزخند می زنم.

در بازی این روزگار برگ برنده دست کسی است که سرد و کرخت و بی حس باشد. کسی که مثل پدرخوانده در سکوت زل بزند به کار های آدم ها به بازی های این شهر و در پس ذهنش نقشه های خودش را بچیند و منتظر فرصت باشد. تا می توانی بتازون روزگار من دیگر نقطه ضعف تو را فهمیده ام تو هرچقدر هم که تلخ باشی می گذری.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۱
میم.دال

      سال­های پیش در میان پیچ­ و ­خم­های زندگی احساس کردم یک چیزی گمشده است. چند سالی طول کشید تا بفهمم خودم را گم کرده ­ام و بعد برای مدت طولانی دنبال خودم گشتم. در میان آدم­ها، خاطرات، کلمات، عکس­ها و... اما من دیگر نبودم. حال بعد از مدت­ها جست­ و جوی بی فایده تلاش می­کنم تا منی دیگر بسازم. این بار قوی­تر، سالم­تر و کارآمدتر. فرایندی طولانی و طاقت فرسا در پیش رو دارم. انتخاب­های سخت و درد­های زیادی را باید تحمل کنم تا در پایان باز بتوانم احساس آرامش کنم. در این مسیر نیاز است همراهانی داشته باشم که من را بشناسند، بشنوند، بخوانند و راهنمایی کنند. به این دلیل بود که تصمیم گرفتم بعد از چندین سال باز بنویسم. وقتی افکار پراکنده مثل تودهای از کرم، در مغزم وول می­خورند و خودی ندارم تا آن­ها را شکل دهد و تکمیل کند نیاز دارم بنویسم. نیاز داردم تک به تک، این افکار را یک بار برای همیشه، دانه به دانه بیرون بکشم و شفاف سازی کنم. خوبها را نگه دارم و آشغال­ها را دور بریزم. امیدوارم در این مسیر همراهانی پیدا کنم و شاید افکار من دردی از کسی دوا کنند یا پاسخ سوال گم گشته ­ای باشند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۳۷
میم.دال